تو نپندار که از یاد تو را خواهم برد
من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد
چه صادقانه پذيرفتم... چه فريبنده آغوشت برايم باز شد... چه ابلهانه با تو خوش بودم.. چه كودكانه همه چيزم شدي... چه زود نيازمندت شدم... چه حقيرانه تركم كردي... چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظي به ميان آمد...چه بي رحمانه من سوختم ... ولي هنوزم دوستت دارم!
تنها بنائي که هر چه بيشتر بلرزه، محکمتر مي شه، دل آدمي است
نه دل در دست محبوبي گرفتار
نه سردرکوچه باغي بر سر دار
از اين بيهوده گرديدن چه حاصل؟
پياده مي شوم ، دنيا نگهدار
سا قیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو
یا که من مست و خرابم یا که تارت تارنیست
گفتم: تو شيرين مني
گفتا: تو فرهادي مگر؟
گفتم: خرابت مي شوم.
گفتا: تو آبادي مگر؟
گفتم: ندادي دل به من.
گفتا:تو جان دادي مگر؟
گفتم: ز كويت مي روم.
گفتا: تو آزادي مگر؟
گفتم: فراموشم نكن
گفتا: تو در يادي مگر؟
در دایره عشق اگر باران بلا بارید٬ عاشق آن است که از دایره بیرئن نرود...
پرسید: چون دوستم داری به من نیاز داری؟ یا چون به من نیاز داری دوستم داری؟ گفت: چون دوستت دارم بی نیازم...
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند٬ خنده کرد و دل از دستم ربود. تا به خود بازآمدم رفته بود دل از دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود...
